دوستم بارداره

یادم نیس چی داشتم بهش میگفتم که یهو گفت:تا تو این حرفو زدی بچه تکون خورد*_*

منو داریییییی عین چی ذوق کردم

دستم رو گذاشتم رو شکمش

گفت دقیقا بچه همین جاییه که دستتو گذاشتی

نگم براتون که اون لحظه چه حسسسس خوبی داشتم

هی میگفتم یعنی الان ی فسقلی اینجاس؟

دلم ضعف رفته بود و هی قربون صدقه پسرش میرفتم^_^

واااای خدا خیلی خوبهههه خیلیییییی خیلیییییییی خیلییییییییییییییی*__________*

 

+رفیقم و مامانم و عمم داشتن راجب دوران بارداریشون و درد زایمانشون حرف میزنن

من به جاشون دردم گرفته بود،جدی جدی دردم گرفته بودااا:||

هی میگفتم توروخدا بسه دیگه نمیتونم بشنوم-___-

++برگشتنی ی جای نسبتا خلوت(به دور از تذکر:d)زدیم کنار اهنگ ماشینو زیاد کردیم!

رفیقم که بارداره و دیگه نمیتونه خیلی مسخره بازی دراره،منم هلاک بودم،دختر عمم هم به من نگاه میکرد

بابام و عمم دیدن هیچکی پایه نیس خودشون رفتن رقصیدن و مسخره بازی دراوردن و کم کم مامانم و شوهر عمم بهشون ملحق شدن

ما هم ترکیده بودیم از خنده😂😂😂😂

هر ماشینی هم رد میشد هی بوووووق میزد!

حس کرده بودیم که عروس داریم میبریم😂😂

+++عاااو نگفتم از کجا برمیگشتیم؟:d

از جنگل:))))