خودمم نمیفهمم چی میگم...
حس گندی دارم
فکر میکنم باید ی فکری بکنم(پشماتون فر خورد از این جمله بندی خفنم نه؟)
مثلا این که بگم عنتربرقی رو میخوام فراموش کنم که نمیشه
باید سعی کنم یکیو جایگزینش کنم هوم؟
کسی که میدونم دوستم داره به درک که من دوستش ندارم
اینجوری اونی که تو رابطه اصن اذیت نمیشه منم:))
تا الان اینکارو نکردم چون حس میکردم این کار ی جور خیانته به کسی که میخوام باهاش دوست بشم
ولی وقتی وضعیت الان رو میبینم به این نتیجه میرسم این خوب بودنا واسه قبلا بود الان این مسائل به هیچ جای هیچکی نیس-_-
ختم کلام اینه که دیگه نمیخوام دختر منطقی و خوبی باشم و میخوام یذره هم خودخواه باشم
مگه عنتربرقی کثافت وقتی من رو عاشق خودش کرد نرفت با یکی دیگه دوست نشد؟
مگه به احساسات من و اون دختر عن تر از خودش اهمیت داد؟
من چرا باید به دیگران اهمیت بدم؟
به کتف چپم که ممکنه دل کسیو بشکونم
به درررررررررررررک که ممکنه به احساسات یکی خیانت کنم
مگه کسی احساسات من براش مهمه؟
اصن عشق یعنی چی؟
شایدم زده به سرم دارم چرت میگم ولی بذار بگم تا یکم خالی شم
تو دور و اطرافم کدوم پسری رو دیدم که واقعا خوب باشه؟
چرا دیدم ولی تعدادشون انگشت شماره
بقیشون عوضین:))
مگه یکی از همین عوضیا نبود که رفیقم رو کرد زیرخاک؟
مگه یکی از همین عوضیا نبود که دختر عمومو بدبخت کرد؟
مگه یکی از همینا نبود که زنشو از خونه انداخت بیرون؟
مگه یکی از همینا نبود که از احساسات ی دختر بچه سوءاستفاده کرد و تهش آبروشو برد؟
مگه چند تا از همینا نبودن که تا ی دختر میدیدن اون رو به سایزش میشناختن و فقط به عنوان ی چیز برای رفع نیاز بهش نگاه میکردن؟
همشون عوضی نیستن قبول دارم:))
ولی خوباش خیلی کمن
من حوصله ندارم بگردم تا ی آدم درست پیدا کنم و عاشقش بشم